تبليغاتX
مادرانه
مادر یعنی حس زیبای رشد یه موجود خدایی
زیباترین گل زندگیم فردا صبح ساعت ۶ پاهای کوچولو و قشنگشو به این دنیا می ذاره و افتخار می ده که فردا با طلوع خورشید خانم همراه بشه و زندگی من و بابایی رو روشن کنه خیلی خوشحالم و خیلی دلم می خواد فردا ساعت ۶ صبح فردا بشه وای کنجد مامان خیلی خوشحالم و برای دیدنت لحظه شماری می کنم .
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/25ساعت 0:0  توسط مامان سپیده  | 

سلام کنجد مامان تقریبا 25 روزه دیگه به دنیا میایی و نمی دونی همه چه جوری دارن روز شماری می کنن . دیروز خیلی حالم بد بود همچی خودتو ول داده بودی روی معده و رودم که احساس می کردم الان است که هم معده ام و هم رودم بترکه ولی وقتی فکر می کردم که تو داری شیطونی می کنی قند توی دلم آب می کردن بابایی تقویم از دستش نمیوفته و اگه دسترسی به تقویم نداشته باشه از من می پرسه چند روزه دیگه مونده .راستی امروز با بابایی رفتیم توی اتاق شما خوابیدیم کلی بهمون خوش گذشت و واسه خودمون رویا پردازی کردیم .بابایی خیلی بی تابته آقاجون هم . آقاجون هروز دست می ذاره روی شکمم و کلی قربون صدقت می کنه و بعدش هم میگه کی مییای کشتی مارو تو .تازشم رفته واست بخاری خریده می گه بچم سرما می خوره .وای نمیدونی کنجد مامان این روز های آخر چه حالی دارم وقتی هر روز تموم می شه و میدونم یه روز به دیدارمون نزدیک میشیم شوق دیدنت تمام وجودمو پر می کنه امروز ظهر داشتم کانال RTLنگاه می کردم یه برنامای داشت که زایمانهای مختلف رو نشون می داد نمی دونم چرا یهو زدم زیر گریه ،ولی می دونم ، آخه اینقده بی تاب دیدنت هستم که بی اختیار زدم زیر گریه و از خدا خواستم که سالم باشی کنجد مامان این چند روز دیگه رو هم مواظب خودت باش . دوستت دارم کلی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 1:17  توسط مامان سپیده  | 

سلام فرشته کوچولوی من

می دونی اون روزی که فهمیدم داری توی وجودم رشد می کنی چه حس زیبایی داشتم اینقدر با بابایی

خوشحال بودیم که بابایی کل آزمایشگاهو گذاشته بود روی سرش همه بهمون می خندیدین اونشب

خونه عمو حسین دعوت بودیم وقتی  گفتیم که ما داریم بچه دار می شیم همه خوشحال شدن مامان

جون وقتی فهمید از خوشحالی گریه افتاد اونشب شب خیلی خوبی بود زن عمو حسین زنگ زد به

آقاجون ( بابای من )مژدگانی خواست آقاجون خیلی خوشحال بود آخر شب که رفتیم خونه فهمیدیم

آقاجون به خاطر اومدنت سور داده نمی دونی اونروز و اونشب همه ی خانواده چه حالی بودن از فرداش

من دیگه اجازه نداشتم حتی تند راه برم همه نگران تو بودن و صد البته من نگرانتر چون اولین تجربه

شیرینم بودی و هستی توی این ۷ ماه روزهای خوب و بد خیلی بوده و بهتریناش تو بودی واسمون .

 

اینقدر سرگرم اومدنت بودیم که نفهمیدیم این ۷ ماه چه جور گذشت ۴ ماهه بودم که رفتم سونوگرافی و

دکتر بهم گفت نی نیت پسره از فرداش با مامان جون و آقاجون و بابایی راه افتادیم واسه خرید کردن اسم

 هم انتخاب کردیم تا اینکه ۶ ماهه شدم دکتر دوباره سونو گرافی کرد و با کمال تعجب گفت جنسیت نی

 نیت دخمل یه دخمل کوچولو اونروز بابایی هم همرام اومده بود دکتر‌. می خواست نی نیشو ببینه وقتی

 داشت تورو توی مانیتور دستگاه نگاه می کرد اشک توی چشماش جمع شده بود و پشت سر دکتر

قربون صدقت می رفت وقتی از مطب دکتر اومدیم بیرون کلی ذوقت کرد و زودی هم اسم واست انتخاب

کرد اومدیم خونه و به همه خبر دادیم که نی نی ما دخمل همه خوشحال شدن مخصوصا مامان جون و

باباجون (مامان و بابای بابایی) همه چی تغییر کرد تخت و کمدت از رنگ سبز به صورتی تغییر کرد و

لباسات دیگه دخترونه شدن حالا دیگه ذوق منم بیشتر شده بود می دونی دختر و پسر فرقی نداره اما

دختر واسه مامان یه چیز دیگه است اولین تکونی که خوردی ۳ ماه بودم مثل یه ماهی کوچولو قل خوردی

 و من کلی ذوقت کردم دیگه از اون به بعد تکونات بیشتر شد بابات می ترسه دست بذاره روی شکمم و

ضربه زدناتو حس کنه آخه خیلی قشنگ ضربه می زنی آقاجون خیلی دلش می خواست تکون خوردنتو

حس کنه اما هر وقت که داشتی تکون می خوردی آقاجون که دستشو می ذاشت روی شکمم ساکت

می شدی و کلی حال آقاجون گرفته می شد تا اینکه یه بار تکونات قطع نشد و آقاجون تونست حست

کنه و کلی قربون صدقت بره بازم واسه اومدنت جشن گرفتیم نمی دونی چقدر منتظرت هستیم تا بیایی

 هر روز که میگذره طاقت ما هم کمتر می شه .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 19:32  توسط مامان سپیده  | 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری !

 

چه بی تابانه تو را طلب می کنم !

 

بر پشت سمندی

 

                                            گویی

 

                                                                نوزین

که قرارش نیست

 

                                                               و فاصله .................

 

                                 و انتظاری شیرین .........................

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 0:3  توسط مامان سپیده  |